رضا قليخان هدايت

791

مجمع الفصحاء ( فارسي )

آن را كه غمى باشد و گفتن نتواند * شب تا به سحر نالد و خفتن نتواند از ما بشنو قصهء ما ور نه چه حاصل * پيغام كه باد آرد و گفتن نتواند * * * خسرو است و شب و افسانهء يار و هربار * قدرى گريد و هم بر سر افسانه رود * * * به دامن مىنهفتم گريه ناگه مست بگذشتى * شدم رسوا من تردامن و صد پاك‌دامن هم * * * اى خردمند درين گوش سخنهاى كسى است * نتوانم كه سخنهاى ترا گوش كنم به طعن گفتهء خسرو توانى رستن از دستم * توانم خاصه با اين زور و بازويى كه من دارم * * * بدين‌سان كز غمت بر خاك دارم هر زمان پهلو * ز آهن بايدم اى سنگدل نه ز استخوان پهلو تو خوش مىخسب كز خواب جوانى بس‌كه سرمستى * بهر پهلو كه مىخسبى نمىگردى به آن پهلو * * * آنكه جان گويند خلقى آن تويى * وانكه شيرين‌تر بود از جان تويى شهر دل ويران شد از بيداد تو * هرچه ويران‌تر شود سلطان توى * * * خوش آن زمان كه برى نام عاشقان و آنگاه * چو نام من به لب آيد زبان بگردانى كسى نمانده كه ديگر به تيغ نازكشى * مگر كه زنده كنى خلق را و بازكشى